۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

مرا بنواز...

مرا بنواز
با چشم های بسته
اکنون که کوری ,
بیماری ی همه گیر جهان ما شده است

به بین ,
دریا به موج رسیده است
افق به خورشید
من به تکرار ...

مرا بنواز
با چشم های بسته
مرا آواز کن
به آن افق های دور
مرا بخوان
به سرزمین باکره ی احساس های ناب...

گفتن را نمی خواهم
صدایت را خواهم شنید
آواز هایت را ,
بر گوش قاصدک ها خواهم خواند
خواهم ماند
تا بینایی ,
سرود چشم های بسته شود ...

دیدار را نمی خواهم
بارها تجربه کرده ام
جز جدایی ,
هیچ میوه ای ,
از این درخت بی بر ,
نصیب من نشده است
دیدن را ,
می خواهم

دیدن را ,
می خواهم
اکنون مرا به بین
با چشم دل
تا همه ,
فراخی بینی
و
گستردگی

من ,
هستم
مرا به بین
با چشم دل
تا همه ,
دوست داشتن بینی
و
عشق ...

اکبر درویش . آخرین پاییزی سال 1391

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر