کر بودن ...
کور بودن ...
لال بودن ...
و نفهمیدن ...
چه نعمت هایی که من از آن محروم شده ام .. آرزو داشتم کره خری بودم که نمکی های سابق که پر از نمکش می کردند و تو کوچه ها می گردوندند و داد می زدند : نمکی ...نمکی ... و بچه ها سیخونکش می زدند و تنها گاهی عر عر می کرد و بعضی اوقات هم مثلا جفتکی می زد و وقتی کمی علف بهش می دادند دمی تکون می داد و سرش تو لاک خودش بود , بودم .. راستی به اون خر حسودیم می شه ...
حتی گاهی به سنگ ها هم حسودی می کنم ...
دیگران را که می بینم می خندند , دلم می خواهد من هم می توانستم از ته دل بخندم افسوس که خنده هایم از ته دل نیست ... افسوس که گریه کردن را هم فراموش کرده ام ...
زندگی یوخلاوار را بیشتر دوست دارم . دوست دارم بروم و در کوه ها دور از آدم و عالم زندگی کنم ...غاری داشته باشم و تنهایی باشد و تنهایی و همسفره ی حیوانات باشم و همسخن شیر و پلنگ و ببر ..
آری !! زندگی را زندگی نمی کنم . دلم از درد بزرگی رنج می برد و سنگینی صلیب بزرگی را بر دوش هایم احساس می کنم ..
هنوز از جای میخ ها خون می چکد
اگر می توانستم !!
نه ..نمی توانم . محکوم هستم و محکوم باید دوران محکومیت خود را طی کند . عفو و بخشش هم در کار نیست .
و خدا را از صحنه ی زندگی غایب می بینم .
و , دوست دارم بگریم چون ابر در بهاران ... اما آن چنان بگریم که از اشک هایم سیل خانمانسوزی جاری شود و این دنیا را در کام خود فرو برد ...
افسوس که واژه ها برای گفتن من عاجز هستند و به گل نشسته اند ..و وقتی به آن ها نیاز دارم تا خودم را بیان کنم با من دشمن می شوند و از من می گریزند .. و نمی شود گفت ! و نمی توان گفت ! و نشاید گفت ...!!!
ای !! نگفته گوش کن . ننوشته بخوان .. و درک کن !!!
اکبر درویش . از : ننویسندگی ها

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر