۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

امشب که باز می ترسم

این خسته ی زخمی ی تنها را ,
امشب ,
امنیت کدام آغوشی ,
پناه خواهد شد !؟

یوخلای بی صلیبی هستم 
که انفجارهای زمین ,
در قلبم ,
شکل می گیرد...

امشب که باز می ترسم ,
سر بر کدام سینه گذارم
تا گریه های درد سر دهم !؟

مرگ را شکست داده ام
اما ,
زندگی را به زانو نشسته ام
درمانده
مایوس
در آستانه ی افول ...

امشب ,
مهربانی ی کدام صدا ,
باز در گوش من زمزمه خواهد کرد :
_ خورشید فردا را ,
با هم ,
به زیارت خواهیم رفت ...!؟

اکبر درویش .. پاییزان سال 1391

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر