۱۴۰۲ مرداد ۶, جمعه

از تو

 


 

داغی عشق تو رو

رو تنم حس می کنم

همچو خورشید شده ام

پر غرور تکیه بر آن

شانه هایت می دهم

پره امید شده ام

 

زندگی تلخ من

از تو معنا می گیره

معنی تازه و ناب

تو طلوع تازه ای

واسه برخاستن من

واسه بیداری ز خواب

 

تو حصار عجز خود

خسته و دلمرده ام

همه راه ها بسته است

زیر بار رنج و غم

زیر کوه درد و یاس

دل من هم خسته است

 

تو فرو ریختن من

به دلم امید بده

تا که قدرت بگیرم

که ز پای افتاده ام

دیگه طاقت ندارم

دیگه دارم می میرم

 

گرمی عشق تو رو

در دلم می طلبم

تا تو آغازم کنی

واسه رفتن تا به اوج

پر گرفتن از تو موج

پر ز پروازم کنی

 

بودن خالی من

از تو می شه پره نور

تا که تا اوج بپرم

تا ز غم سفر کنم

از شکست گذر کنم

رو به داشتن ببرم. سال

 

اکبر درویش . سال 1365



اگر تمایل دارید و شعرهای مرا دنبال می کنید می توانید مرا در اینستاگرام و توییتر و یوتیوب و بلاگر و لینک این  و پین ترست و فیسبوک دنبال کنید . و می توانید نظرات و انتقادات خود را در زیر با ما در میان بگذارید . با سپاس بسیار از دوستان همراه و همدرد

۱۴۰۲ مرداد ۳, سه‌شنبه

دلیل عصیان

 


 

 

از دست نوشته های :

( در سایه ی ارتداد )

 

پرسیدند شیطان را

دلیل عصیانش را

شنیدند :

خدائی که ،

خاک را

بر آتش ،

برتری می داند

دچار توهم شده است !

 

این گونه است که من ،

عصیان کرده ام

تا بدانند همه

آتش ،

بر خاک

ارجحیت دارد .

 

اکبر درویش . مهر ماه سال 1401

 

 




در شهر

 


در شهر کدام غریب است
چون من بر صلیب است
از عشق و شور و شادی
همیشه بی نصیب است

در شهر کدام دلی هست
چون دل من شکسته
تمام رنج دنیا
تو سینه اش نشسته

بی یار و بی کس و کار
اسیر دست طوفان
تنگ آمده ز هستی
غمگین و زار و گریان

تو سینه آرزویش
از هستی دل بریدن
تمام انتظارش
رفتنو مرگ رو دیدن

در شهر کدام غریب است
که آشنا ندارد
میون این همه یار
یه همصدا ندارد

در شهر کدام نگاه هست
چون چشم من پر از خون
مضطرب و پریشان
همزاد ابر و بارون

رانده شده ز هر در
افتاده در غم و درد
بی تکیه گاه و بی پشت
بی همزبون بی همدرد

تو سینه آرزویش
از زندگی گسستن
امید آخرینش
به دست مرگ شکستن

اکبر درویش . سال ۱۳۶۴

#akbar#darvish#akbardarvish#اکبر#درویش#اکبر_درویش #شعر_اجتماعی #شعر_زمانه #شعر #شعرهای_اکبر_درویش #ترانه #شعر_نو #شعر_روز 




۱۴۰۲ مرداد ۲, دوشنبه

در اینک

 

در اینک

 

خسته بودم خسته

در هراس و سوختن

تشنه در دشتی خشک

در افول و مردن

 مانده حتی بی خویش

بی کس وبی ماوا

خط ناخوانده ای

تو کتاب دنیا

 

معتکف در آوار

زو به سوی دیوار

بین من با بودن

فاصله ها بسیار

 

بی مخاطب بی عشق

زائر رنج و درد

قبله ام پائیز بود

رنگ رخسارم زرد

 

کعبه ام بی بنیاد

در طواف گردباد

از همیشه باختن

در دلم صد فریاد

 

خانه ام بر موج بود

مهر من خاک مرگ

چون درختی بودم

خالی از بار و برگ

 

تا تو را من یافتم

تو طلایه دار را

تکیه دادم بر تو

مومن بی همتا

 

ای عزیزتر از عشق

تو امیدم گشتی

با گذشت و ایثار

در دلم بنشستی

 

تو شدی چون خورشید

در شب تاریکم

ای معمای عششق

به تو من نزدیکم

 

با تو من در اینک

رو به پیش می تازم

پر امید زیستن را 

با تو می آغازم

من ز نو می سازم

 

اکبر درویش . بهمن سال 1366

 



ننویس

 

 

ننویس

 

تا میام باز بنویسم

که چه ها به من گذشته

که ز درد و رنج و محنت

قلب خسته ام شکسته

تا میام بگم که هستیم

خالی بود از شوق و شادی

ای خدا جز فقر و ذلت

تو به من چیزی ندادی

تا میام بگم غریبم

از خوشی ها بی نصیبم

تنها با خفت و خواری

توی دنیا بر صلیبم

باز می گی سکوتو نشکن

قفل لب هاتو نکن باز

بذار لب هات بسته باشه

نشه با گفتن هم آواز

 

ننویس ننویس 

کاغذا آتیش می گیرن

ننویس ننویس

کلمه ها توی آتیش می میرن

 

باز میام تا بنویسم

که دیگه طاقت ندارم

از تحمل خسته هستم

خسته از این روزگارم

تا میام بگم که بودن

واسه من مسلخ درده

فصل پائیزه دل من

برگ بودم رنگ زرده

تا میام بگم که باختم

توی بازی زمونه

جغد شومی روی بومم

از ازل آواز می خونه

باز می گی سکوتو نشکن

بذار ناگفته بمونه

تو وجودت شعله ور شه

تنمها قلب تو بخونه

 

ننویس ننویس

کاغذا آتیش می گیرن

ننویس ننویس

کلمه ها توی آتیش می میرن

 

اکبر درویش . سال 1364











بریم از این جا ( ای داد ای داد )

 

 

بریم از این جا ( ای داد ای داد )

 

اسبتو زین کن

بریم از این جا

من و تو ای همزاد

خسته و گریون

زار و پریشون

از دیار بیداد

 

ای داد ای داد

از این بیداد

رفتیم از یاد 

فریاد فریاد

 

دیگه نمی شه

این جا بمونیم

با غم دیرینه

این جا نشسته 

غبار کینه

میون هر سینه

 

ای داد ای داد

از این بیداد

رفتیم از یاد

فریاد فریاد

 

بگیر تو دستم

تا که بگیرم

دست تو ای همدرد

دستای گرمت

گرمی می بخشه

توی این فصل سرد

 

ای داد ای داد

از این بیداد

رفتیم از یاد

فریاد فریاد

 

کاشکی می رفتیم

من و تو با هم

توی یک شهر دور

با هم می خوندیم

از دل و از جون

چشم دشمن ها کور

 

ای داد ای داد

از این بیداد

رفتیم از یاد

فریاد فریاد

 

اسبتو زین کن

بریم از این جا

من و تو ای همزاد

بی کس و تنها

خسته ی غم ها

با دل پر فریاد

 

ای داد ای داد

از این بیداد

رفتیم از یاد

فریاد فریاد

 

اکبر درویش . سال 1365

 

 


در حریق خاکستری عشق

 

 

 

در حریق خاکستری عشق

 

ما چرا به هم پشت کردیم !؟

 

فردا په کس دوباره ترانه ی به هم پیوستن را ،

در کوچه باغ های این شهر حقیر

که در حریق باد می سوزد

آواز خواهد داد ؟

فردا چه کس دوباره فریاد خواهد کشید :

عشق ...!؟

 

من از تمامیت هستی حرف می زنم

 

راه را ...

راه را ...

چه دهشت ناک بی راهه هایی را ،

در پیش پای داشتیم

چه سرنوشت دلتنگ کننده ای

 

آهنگ عزا بنوازید

قلب من مرده است

اکنون که قلب انسانیت ،

که در قلب من می طپد

رو به روی جوخه های اعدام ایستاده است

 

چه حقیقت دهشتناکی

ما ،

همه فرزندان خلف اشتباه هستیم

و اشتباه می کنیم

و باز تکرار ...

 

برخاستم تا سخنی بگویم

می خواستم بگویم :

ما همه قربانیان لحظه ای هستیم

که تاریخ ،

از تبرئه ی آن عاجز است

اما گفتند :

لطفا بنشینید

شما برای گفتن ،

وقت نگرفته اید

و من ،

خاموش نشستم

 

من از زخم عمیق بودن سخن می گویم

 

راست بود

ما هیچ گاه به هم حقیقت را نگفتیم

ما هیچ گاه به هم اعتماد نکردیم

و آن قدر در پیله ی شک ،

به دور خود تار تنیدیم

که حتی به صمیمیت دوست داشتن ،

در کوچه های عشق ،

شک کردیم

 

ما چرا به هم پشت کردیم

 

چه قمار سختی !؟

تنها باختن و باختن ...

بازی را کنار بگذاریم

تمام ورق های سر سوخته است .

 

نمی دانم

دیگر هیچ گاه به اعتماد لحظه ها ،

روی نخواهم آورد

در سینه گل کینه می کارم

و در آسمان نفرت چون باران می بارم

من حتی به دست های به سوی من آمده ،

هیچ اعتمادی ندارم .

 

در حریق خاکستری عشق ،

چه شب هایی تا به سحر ،

با رنج و اندوه گذشت

و چه روزهایی تا به شب ،

در حسرت دیدار گذشت

 

اما ،

زندگی ،

که ترانه ی ننگین آوار را ،

زیر لب زمزمه می کرد

بین ما دیوار ها را ،

آیت خدایی کرد

و از هم شکستن را

ترانه ی جدایی کرد

و فرو ریختیم

 

اما ،

وقتی که طوفان هیاهو می وزید

در عطش برگ ها

در شعله ی رنج ها

در فصل بی تجربه گی

وقتی که نیاز وحدت ،

بهترین ترانه ی اشباع بود

ما چرا به هم پشت کردیم ؟

 

در چنین دورانی ،

روح من در پیله ی تن من

احساس تنگی می کند

احساس من ،

در هستی من نمی گنجد

بریده ام

افتاده ام

و انگار دیگر هیچ گاه بر نخواهم خواست

تا عروج رفتن را

در تجربت ها بیازمایم

 

چه سخت گذشت روزهای بی دوام زیستن !؟

 

خدای را ...

خدای را ...

چه بن بست فجیعی

در پیش پاهای من سبز شده است

 

انگار در تبلور سوختن بود

انگار در تورم باختن بود

که نطفه ی من شکل گرفت

که من چشم به هستی گشودم

که من زیستن را زیر لب سرودم

 

فردا چه کس خواهد دانست

که سرنوشت چه بی رحمانه ،

با من بازی کرده است ؟

 

حتی تا به مطلق سرسپردگی من به عشق

که مظهر نجابت ،

در لحظه های وحدت بود ،

نتوانست مرا ارضا کند

 

ما چرا به هم پشت کردیم !؟

 

من از نهایت درد حرف می زنم

 

زندگی زخم عمیقی بود

که در رویش من گل داد

 

و رفتم ،

تا حریق خاکستری عشق

و سوختم

و نیاموختم

 

آیا کافی نیست !؟

 

چقدر باید پرداخت

برای افول در این آترای دهشتناک ،

چقدر باید پرداخت !؟

چقدر ..... !؟

 

آیا کافی نیست !؟

 

ما چرا به هم پشت کردیم کردیم !؟

 

پس ،

منزوی گوشه گیری شدم

که در خط سیر غیر  طبیعی زیستن

گام برداشتم

هر چه را جبر به من تحمیل کرد ،

پذیرفتم

و هیچ گاه

هیچ گاه

در خط سیر طبیعی زیستن گام نگذاشتم

و ،

تمام آرزوهایم ،

چون حباب بر روی آب گشت

و هر چشمه که مرا به سوی خود خواند

دیدم که سراب گشت

 

خدای را ...

خدای را ...

حتی مرگ هم با من نمی آرامد

 

تمام درها به روی من بسته شده است

 

ما ،

در حریق خاکستری عشق ،

چرا به هم پشت کردیم !؟

 

من شکستن را در فصل پاییز

وقتی که طاعون وار

در قحطی خواست ،

ریختن تجربه می شد

زیارت کردم

 

سلام ای سایه های شب...

 

وقتی که مردی عاجز

در شیوع دارها

و سرطان خنجرها ،

ایستاده است

با دلی پر درد

با بار افسوس

با حسرت و دریغ

در روبروی آیینه ،

باور کنید شب به گل نشتن را

 

سلام ای ترانه های خواستن

که حتی در اوج برخاستن ،

به نتوانستن ،

پر کشیدند

 

من مانده ام با دلی سرشار از رفتن

با پایی ،

که درجا زدن را می آزماید

 

سلام ای معصومیت خواب ها ...

 

چه حقیقت دهشتناکی

ما ،

همه فرزندان خلف دیرباوری هستیم

باور نمی کنیم

هر چند می بینیم

 

سلام ای سایه های شب

وقتی که ما ،

در لحظه ای که باید به توحید می رسیدیم

به هم پشت کردیم

 

پس ،

بنویسید بر اوراق زرنگار کتاب ها ،

قصه ی مردی را ،

که در حریق خاکستری عشق ،

به حصارها رسید

 

نمی توانم

نه ...

در میان سکون و حرکت ،

اسیر شده ام

 

چه فاجعه ای بود

آن شب که به تولد پیوستم

تا در حریق خاکستری عشق

شاهد به هم پشت کردن انسان ها باشم !؟

 

سلام

ای خداحافظی های بی سلام

 

چه فاجعه ای بود

لحظه ای که به میلاد سلام گفتم

 

و ،

هنوز مردی در دوران زیستن ،

در حریق خاکستری عشق

در پشت به هم کردن انسان ها ،

صلیب به دوش ،

همچنان که راهی جلجتا می شود ،

به چشم انداز آینده خیره شده

و خوشبختی را برای همه آرزو می کند .

 

اکبر درویش . سال 1363