۱۳۹۳ دی ۲۷, شنبه

بنی آدم ابزار یکدیگرند !!

بنی آدم ابزار یک دیگرند
سر پول و قدرت به هم می پرند
چو عضوی رسد بر مقام و دلار
دگر عضوها را کند تار و مار
تو کز این جهان برده سهم کمی
نشاید که نامت نهند آدمی !!

جناب اعظم الوزرا سعدی در حال قدم زدن در کاخ وزارت

بنی آدم ابزار دست همند
واسه لقمه ای نان به هم می پرند
چو عضوی به جیب می زند مال و بار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز غصه ی نان خود درهمی
نشاید که نامت نهند آدمی !!

جناب حاج آقا سعدی در حال قدم زدن در حجره اش

شاعر بی جاه و مقام / بی مال و منار
اکبر درویش

ای کاش من هم یک گاو بودم !!

بداهه هایی درباره ی نابرابری های اجنماعی :

حاج آقا بنکدار
که من شاگرد پادوی مغازه اش بودم
و هم خونه شاگرد منزلش
همیشه به من می گفت :
تو قد یک گاو نمی فهمی !!

این را راست می گفت
گاوها سر در آخور خود دارند
اما من سر به هوا بودم
هیچگاه_خدا سرم تو کار خودم نبود

اما وقتی پای مقایسه پیش می آید
می بینم
من هم یک جورهایی گاو هستم
گاوها را
می دوشند
من هم
یه جورهایی دوشیده می شوم
گاوها را
در عزا و عروسی سر می برند
من هم
هر روز به بهانه ای قربانی می شوم

با این حال
اعلام می کنم
که اندازه ی یک گاو هم نمی فهمم !
اگر می فهمیدم
سرم در لاک خودم بود
دنیا را آب می برد
مرا خواب می برد
دنبال کاه و علف خودم بودم
سرم به زیر بود
زندگی می کردم
اجازه می دادم مرا بدوشند
تا روز قربانی شدنم برسد

اما من
سرم را بالا گرفته ام
و به چشمان کسانی که مرا می دوشند
با بغض نگاه می کنم
و کینه ای در دل دارم
از کسانی که
مرا قربانی می کنند
تا خود طویله ی بهتری داشته باشند
آرام نیستم
جفتک می اندازم
و چوب هایی را برای سر خود می خرم

حاج آقا بنکدار
که من شاگرد پادوی مغازه اش بودم
و هم خونه شاگرد منزلش
همیشه به من می گفت :
تو قد یک گاو هم نمی فهمی
اما من آرزو داشتم :
ای کاش من هم یک گاو بودم !!

اکبر درویش . 23 دی ماه سال 1393

ببین با من چکار کرده ای !؟


سر زد از افق !؟

بداهه هایی درباره ی نابرابری های اجتماعی :

صبح که از خواب بیدار می شوم
هنوز گریه های مادرم را فراموش نکرده ام
دیشب
سر نماز
با خدا حرف می زد و از او می خواست فرجی شود
با بیکار شدن پدرم
حسابی دست و بالمان خالی شده است
پولی در بساط نمانده است

دست و صورتم را می شورم
تکه نانی را که هنوز در سفره مانده
به دندان می کشم
نه پنیری هست و نه چیز دیگری
باید همین را شکر کرد
مادر می گوید

هوا سرد شده است
لباس گرم و درستی ندارم
کاپشن کهنه ی پدر را می پوشم
و راهی مدرسه می شوم
با کفش هایی که
ته آن سوراخ است
و آب پایم را خیس می کند

راهی مدرسه می شوم
یا پیاده یا مترو
یا اگر بشود با اتوبوس
به سوی مدرسه ای که
در و پنجره ی درست و حسابی ندارد
و باید مانند بید بلرزیم
با جیب خالی
دیری ست دیگر مدارس هم تغذیه نمی دهند
شکم خالی ست
اما پدر می گوید
کسی از گرسنگی نمرده است !!

کامران نیز صبح که از خواب بر می خیزد
به یاد مهمانی دیشب هنوز
شاد و سرمست است
دیشب پدرش برایش جشن گرفته بود
و عموی کارخانه دارش و دایی بازاری اش
و دایی بزرگه اش که از مقامات دولتی می باشد
کادوهای جورواجور برایش آورده بودند
چه شب زیبایی بود

دست و صورتش را می شوید
میز صبحانه آماده است
تخم مرغ و پنیر و شیر و کره و عسل
مادرش برایش لقمه می گیرد
و کیفش را پر از میوه می کند
کیفور و شاد آماده می شود
نیازی هم نیست شکر بگوید
وقتی همه چیز بر وفق مراد است

هوا سرد شده است
شلوار نو و گرم تازه اش را می پوشد
با پولیوری که عمه اش از پاریس آورده است
و راهی مدرسه می شود
و کاپشن گرمی که پارسال در دوبی خریده اند

راهی مدرسه می شود
راننده دم در منتظر است
چه روز زیبایی ست
به مدرسه می رود
مدرسه ای در یک جای لوکس و عالی
با کلاس هایی گرم
و معلم هایی که ساعتی خدادتومان می گیرند
و پول تمام مشکلاتش را حل کرده است
هر چه را بخواهد می خرد
و خوانده است در کتاب ها
که کسی از گرسنگی نمی میرد

امروز در مدرسه
من در مدرسه ی کوچک و قدیمی جنوب شهر
و کامران
در مدرسه ی غیر انتفاعی لوکس شمال شهر
هر دو در صف صبحگاهی
با هم این سرود را خواندیم :

سَر زَد از اُفُق
مِهرِ خاوران
فروغِ دیدهٔ حق باوران
بهمن! فَرِّ ایمانِ ماست
پیامت ای امام!
«استقلال، آزادی»
نقشِ جانِ ماست
شهیدان پیچیده در گوش زمانْ، فریادتان
پاینده، مانی و جاودان
جمهوری اسلامی ایران

اکبر درویش . 25 دی ماه سال 1393

بنی آدم !؟

بداهه هایی درباره ی نابرابری های اجتماعی :

من در کنار بخاری فکنسنی ام
زانوی غم بغل کرده ام
تو در کنار شومینه
روی صندلی ننوی خود
تکان می خوری
و به روزهای زیبای آینده ات می اندیشی

من به فکر کرایه خانه ام
که چند ماه است عقب افتاده است
تو به فکر خرید ویلای تازه
در شهر آنتالیای ترکیه هستی

من بچه ام مریض است
بیکار شده ام
بریده ام
تمام درهای دنیا را بسته می بینم
تو فرزندت را به تور اروپا می فرستی
کارخانه ی تازه ای زده ای
کیفت کوک است
و درهای پیشرفت را روز به روز بازتر می بینی

من امسال هم نتوانستم
برای پسرم روز تولد چیزی بخرم
تولد پسرت مبارک
امشب پیش تمام دوستانش پز می دهد
که بابا برای تولد من
یک اتوموبیل زانتیا خریده است

دختر من شاگرد اول شد
اما باز هم نتوانستم به قول خود عمل کنم
و برایش کامپیوتری بخرم
تا بتواند در درس هایش به او کمک کند
لب تاپ چند میلیونی را
که برای مدیر مدرسه ی دخترت گرفته ای
از دور می بینم
و نمره هایی را
که دروغکی در کارنامه ی دخترت می گذارند

و در زیر این آسمان برای تو سفید و برای من سیاه
هر دو فکر می کنیم
" بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند "
و هر دو در دل مان به این شعر سعدی شیراز می خندیم
تو از روی شوق
من از روی درد ...

اکبر درویش . 25 دی ماه سال 1393

مهربان من !!