۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

و این پرسش !!!

از دست نوشته های :
" در سایه ی ارتداد "

آیا ,
تو هم ,
خدایی داری
ای خدا !؟

و این پرسش
که بر لبان من آمد ,
چماق تکفیر بلند شد
و سیل تهمت ,
از هر سو ,
روزگار مرا فرا گرفت
و دریغا
این پرسش ,
در ذهن من ,
آغاز ارتداد من شد

نه من دیگر ,
خدا را صدا کردم
و نه او دیگر ,
بر من معجزه ای کرد
و راه ما ,
از هم جدا شد !

بعد از این ,
خدا باز ,
در آسمان خود ,
به زمین می نگریست
و مدعیان دروغینش ,
با وعده های تو خالی
خلق را می فریفتند
تا در اسارت ,
غارت کنند
چپاول نمایند
خون شان را بریزند
تا خود مست شوند

و من اما ,
در پی این بودم
تا خلق را ,
به خود آورم
تا باور کنند :
خود خدای خود هستند
تا به دست آورند
آزادی را
عدالت را
و بشکنند طوق بندگی را
تا سر بلندی
تا سرافرازی
تا رهایی ...

و این گونه بود
که راه من و خدا ,
روز به روز
از هم دورتر می شد

اکبر درویش . 12 فروردین سال 1387


تو را باید فقط خواب دید

دلت از جنس مرغوبه دلت عاشق دلت خوبه
دلم بر حلقه ی قلبت چه عاشقانه می کوبه
نمی تونی تو بد باشی تو که دل پاک و زیبایی
مثه ماهی توی شب هام تو که زیبا چو رویایی

تو رو باید فقط خواب دید باید با چشم مهتاب دید
تو رو باید پرستش کرد با حس پاک و بی تاب دید

نگاهت بازی رنگا عمیق تر از خود دریا
هوای آبتنی کردم توی اون چشمای زیبا
هوس کردم که بی وقفه ببینمت تو رو هر روز
بشم گم توی آغوشت از این نوروز تا اون نوروز

تو رو باید فقط خواب دید باید با چشم مهتاب دید
تو رو باید ستایش کرد با قلب پاک و بی تاب دید

تو آغوشت چقدر داغه بوی تنت بوی یاسه
ستاره ها تو چشمونت درخشون مثله الماسه
نمی تونی تو بد باشی صداقت سایه سار توست
دلت میزبان عشق و نور محبت از تبار توست

تو رو باید فقط خواب دید باید با چشم مهتاب دید
تو رو باید پرستش کرد با حس پاک و بی تاب دید

اکبر درویش
بهمن ماه سال 1392 و نوروز سال 1393

۱۳۹۳ فروردین ۱۲, سه‌شنبه

سبزه ها را ...

1

سبزه ها را ,
گره می زنم

چشمانم را ,
می بندم
و آرزو می کنم
گره خوردن دست ها را
به هم پیوستن قلب ها را ...

سبزه ها را ,
گره می زنم

2

گره ها را ,
باز می کنم

چشمانم را می بندم
و آرزو می کنم
باز شدن گره های بسته را
که عمری
بر دست و پای خلق
زنجیر شده اند ...

گره ها را ,
باز می کنم

3

سبزه ها را ,
گره می زنم

سبز باشد
روزها
ماه ها
سال ها
بی اندوه
بی شیون
با لبخند
با شادی ...

سبزه ها را ,
گره می زنم

اکبر درویش
در آستانه ی سیزده بدر سال 1393

قهرمان کیست !؟

قهرمان ,
کیست !؟

نگاهی به آئینه بینداز
تا قهرمان را ,
به بینی

جز تو ,
قهرمانی نیست !

اکبر درویش . 11 فروردین سال 1393


می خواهم چشم هایت را ...

می خواهم
چشم هایت را ,
دشنام دهم

می خواهم
تمام فحش های کش دار دنیا را
با غیظ
با غضب
بر آن چشم های زیبا
نثار کنم

بر آن چشم ها
که روزگار مرا
سیاه کرد
که زندگی مرا ,
تباه نمود

می خواهم
چشم هایت را ...

افسوس
که آن چشم های زیبا را ,
دوست می دارم
هر چند ,
دشمن جان من است !

اکبر درویش . اسفند سال 1385

هر چه بادا باد

چشمانت را
که باز می کنی ,
می گویم :
_ گور پدر دنیا
هر چه باداباد
دنیای من ,
چشم های زیبای توست
که از تمام زمین و آسمان ,
زیباتر و شگفت آور تر است

من چشم های تو را می خواهم
آن چشم های زیبا ,
که می تواند هر قلب را به طپش آورد
و هر پهلوانی را به زانو خم کند
که می تواند زنده کند
که می تواند بمیراند

چشمانت را
که باز می کنی ,
اعتراف می کنم :
_ تو خدای من هستی
با عشق تو زندگی می کنم
و بی تو ,
مرده ی متحرکی هستم
که هیچ گورستانی ,
جسد مرا
پناهگاه نمی شود

این کفر است !؟
آری
بگذار کافر باشم
بگذار بر حکم ارتداد من ,
هزاران امضا بیندازند
مرا به آتش بکشند
مرا سنگسار کنند
این حکم ارتداد را ,
در آغوش می گیرم
با چشم های باز
با آغوش گسترده ...

من چشم های تو را می خواهم
که آن چه آن چشم های زیبا ,
با یک نگاه ,
با من کرد ,
حتی خدا هم
با من نکرد
چشم های تو
مرا تا لایتناهی
به پرواز در آورد
و نگاه تو ,
زیباترین احساس بودن را ,
در قلب من
زمزمه کرد
تا عاشق شوم
تا در معبد شعر
سر فرود آورم
تا میهمان زیباترین واژه ها شوم

چشمانت را
که باز می کنی ,
می گویم :
_ گور پدر دنیا
هر چه باداباد ...

اکبر درویش . 11 فروردین سال 1393

خود شیطان

همه ی کسانی که آمدند و رفتند
و کسانی که آمدند و هستند
همه ی آن هایی که " من " گفتن را منع می کنند
اما خودشان همیشه " من " " من " می کنند
و به راستی که خودشان روحی شیطانی دارند