۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

بی اجابت مانده ام

دست های معجزه
خاموش مانده است !!

بی اجابت مانده ام
اکنون
که زندگی ,
مرا در برابر پرتگاهی قرار داده است
که سقوط را
زیارت می کنم

چشم های معجزه
آیا روشن خواهد شد
و آن دست
که دست مرا رها کرد ,
آیا در آخرین لحظه
که مرگ را ,
با آهنگی خسته
سلام می گویم ,
دوباره دست هایم را خواهد گرفت !؟

دریغا
زندگی نمی کنم
زندگی مرا می ک_شد
زندگی مرا می کشد
زندگی مرا می برد

آغوشم را باز می کنم
چه بی اجابت مانده ام
اکنون که درهای بسته را
بسته تر می بینم
اکنون که راه
در غبار گم شده است

دست های معجزه را
از اعماق وجود
آواز می کنم .

اکبر درویش . 13 بهمن ماه سال 1393

تو مرا گوش کن

کلام اول :

کسی که
سال ها
گوش می کرد
اکنون
کسی را
می خواهد
تا او را بشنود

کلام دوم :

سنگ صبور همه بودم
اما خود
بی سنگ صبور
آیا هست کسی
که سنگ صبور من شود !؟

کلام سوم :

به کوه می گویم
تکه تکه می شود
به دشت می گویم
خشک می شود
به دریا می گویم
طوفانی می شود
به دلم می گویم
هر لحظه می میرد !!

کلام چهارم :

من
که سال ها گوش کرده ام
دیگران را
اکنون
تو مرا
گوش کن !!

از مجموعه ی بداهه های تنهایی
اکبر درویش . زمستان 1393

۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

روزهای فتح

از روزی که
چشم های تو
به حریم من آمد
تا روزی که
عشق را بردیم
چند روز گذشت
اعلام کن
می خواهم این زمان را
روزهای فتح اعلام می کنم

از مجموعه ی بداهه های عاشقانه
اکبر درویش . زمستان 1393

جان من !!

جان من
درست است
شیرها گریه نمی کنند
ولی آیا
این حق را ندارند
وقتی دیگر ناتوان شده اند
به گوشه ای پناه ببرند
و سر_درد
بر سنگی گذارند
تا دور از چشم گرگ و روباه
بمیرند !؟

از مجموعه ی بداهه های تنهایی
اکبر درویش . زمستان 1393

دلم هوای یک قهوه ی قجری کرده است

دلم
هوای یک قهوه ی قجری کرده است
تلخ
تمام کننده ...

رها شدن را
روزها و روزهاست
که انتظار می کشم !

از مجموعه ی بداهه های تنهایی
اکبر درویش . زمستان 1393

یک گریه ی سیر می خواهم

چقدر دلم
برای آغوش مادرم
تنگ شده است ...

یک گریه ی سیر می خواهم
و سلامی به گور خود
گاهواره ام !!

کاش این بار
در خیابان ها گم نشوم !

از مجموعه ی بداهه های تنهایی
اکبر درویش . زمستان 1393

خبری از من نگیرید

خبری از من نگیرید
من می روم ...

من به دریا می روم
تا در کنار ماهی ها
به قصه ی ماهی پیر گوش کنم
تا دنیای من
تنها آب باشد
آب
آب ...
و در کنار من
ماهی هایی
که هنوز به جفت گیری دریا با آسمان می اندیشند

من به دریا می روم
می خواهم ماهی شوم

خبری از من نگیرید
من می روم ...

من به جنگل می روم
تا همنشین غزال ها شوم
تا با درخت ها بخوابم
تا شکوفه کنم
تا گل دهم
تا پروانه ها ...
پروانه ها ...
پروانه ها ...
شبنم شوم

من به جنگل می روم
می خواهم جوانه شوم

خبری از من نگیرید
من می روم ...

من به آسمان می روم
تا کنار کبوتران عاشق
پرواز کنم
کوچ کنم
از سرزمین های سردسیری
تا گرمای روحبخش خورشید
بر روی هر درختی که دوست دارم
آشیانه بسازم
آزاد باشم
آزاد
رها ...

من به آسمان می روم
می خواهم پرنده شوم

خبری از من نگیرید
من می روم ...

من هیچگاه در زمین
نفهمیدم
که زندگی یعنی چه
و هیچگاه از آدم ها
نیاموختم
که دوست داشتن یعنی چه !!

من می روم
خبری از من نگیرید ...!!

اکبر درویش . 8 بهمن ماه سال 1393