وقتی برای گفتن هزاران حرف داری , وقتی تنها با گفتن می توانی آرامش از دست رفته ات را به دست بیاوری تا بتوانی دوباره پنجه در پنجه ی این زندگی بیندازی , شعر بیانگر احساسات من در این گفتن است که من جز شعر گفتن نمی دانم ..که حتی وقتی سکوت می کنم با شعر سکوت می کنم و این سکوت من فریاد ناگفته های من است اکنون شعرها و دیگر نوشته های من که اگر فریاد من بوده اند اما از سکوت من الهام گرفته اند با کسانی که نه تنها درد مشترک داریم بلکه باید راه مشترک داشته باشیم تا دست در دست هم به سوی جهان مهربانان برویم .
۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه
۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه
پیامبر نشدم تا ...
مرا خواندند :
هان !
برخیز .....
پیامبر نشدم
تا بتوانم در کوچه ها
همبازی بچه ها شوم
باز هم چشم بگذارم
باز هم عاشق شوم
و باز هم دنبال بوسه های یواشکی باشم
پیامبر نشدم
تا بتوانم در کنار کشاورزان
در زیر آفتاب و باران
داس در دست بگیرم
بیل بر دوش بگذارم
و در مزارع سرسبز کار کنم
گندم درو کنم
و درخت ها را هرس نمایم
پیامبر نشدم
تا همراه کارگران
روزها و شب ها در کارخانه ها کار کنم
پتک بکوبم
کوره را آتش کنم
سنگینی فقر را بر شانه هایم احساس نمایم
و برای گذراندن زندگی
به ساعت های اضافه کاری بیندیشم
پیامبر نشدم
تا در کنار سربازان بجنگم
تا در کنار آزادیخواهان
سلول های سرد و سیاه را تجربه کنم
تا رنج شکنجه ها را به جان بخرم
تا برای آزادی پیکار کنم
تا برای عدالت قربانی شوم
تا ترانه ی اعدام را با صدای بلند بخوانم
پیامبر نشدم
اما دوست داشتم
آوازه خوان دوره گردی شوم
که در خیابان ها ساز می زند و از عشق می خواند
و یا دلقکی شوم
کارم خنداندن مردم غمگین کوچه و بازار باشد
بچه ها را دوست داشته باشم
و همه را شاد سازم
اگر چه خود از دردی بزرگ رنج می بردم !!
اکبر درویش . 10 بهمن سال 1393
هان !
برخیز .....
پیامبر نشدم
تا بتوانم در کوچه ها
همبازی بچه ها شوم
باز هم چشم بگذارم
باز هم عاشق شوم
و باز هم دنبال بوسه های یواشکی باشم
پیامبر نشدم
تا بتوانم در کنار کشاورزان
در زیر آفتاب و باران
داس در دست بگیرم
بیل بر دوش بگذارم
و در مزارع سرسبز کار کنم
گندم درو کنم
و درخت ها را هرس نمایم
پیامبر نشدم
تا همراه کارگران
روزها و شب ها در کارخانه ها کار کنم
پتک بکوبم
کوره را آتش کنم
سنگینی فقر را بر شانه هایم احساس نمایم
و برای گذراندن زندگی
به ساعت های اضافه کاری بیندیشم
پیامبر نشدم
تا در کنار سربازان بجنگم
تا در کنار آزادیخواهان
سلول های سرد و سیاه را تجربه کنم
تا رنج شکنجه ها را به جان بخرم
تا برای آزادی پیکار کنم
تا برای عدالت قربانی شوم
تا ترانه ی اعدام را با صدای بلند بخوانم
پیامبر نشدم
اما دوست داشتم
آوازه خوان دوره گردی شوم
که در خیابان ها ساز می زند و از عشق می خواند
و یا دلقکی شوم
کارم خنداندن مردم غمگین کوچه و بازار باشد
بچه ها را دوست داشته باشم
و همه را شاد سازم
اگر چه خود از دردی بزرگ رنج می بردم !!
اکبر درویش . 10 بهمن سال 1393
اشتراک در:
پستها (Atom)






