روشنک
روشنک تاریک است خورشید اسیر ابرهاست اما روشنی می آید یک روز ... یک روز روشن ... یک روز از ستاره لبریز خواهی دید خواهی دید گل خورشید را و دشت شقایق را درخت ها ، اکنون بی برگ است و گلی نمی روید نه لاله ... نه شقایق ... نه میخک ... هیچ گلی نمی روید اما اینگونه نخواهد ماند تو پرواز خواهی کرد مانند پروانه ها و پرنده ها و نگاه خواهی داشت و پاس خواهی داشت باغ را ... بهار را ... تو خواهی دید رویش شقایق ها را و تماشا خواهی کرد خورشید را خورشید بزرگ را خورشید بزرگ بشارت را و پیروز خواهی شد بر شب بر دشت سیاه ملول شب بر سیاهی و تاریکی آن روز ، ... می بینی که شقایق ها دوباره سرخ شده اند و من به تو خواهم گفت : می توانی با من به جشن گنجشک ها بیایی و به تو یک گل لاله خواهم داد تا از سرمای زمستان نترسی تا دیگر نگویی ؛ هوا سرد است من از سرما می لرزم ... قسمت هایی از کتاب : شعرواره ای برای روشنک اکبر درویش . اردی بهشت سال ۱۳۵۸ #akbar #darvish #akbardarvish #اکبر #درویش #اکبر_درویش #شعر #شعرهای_اکبر_درویش#شعر #اجتماعی #شعر_معاصر #شعر #شعر_کودکان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر