دریغا ,
که جاده های کور ,
در پیش پاهای من دهان گشوده اند
دریغا ,
که تنها و ناشناخته ,
در برهوت دنیا گام بر می دارم
دریغا ,
که نه می توانم گرگ باشم
نه حتی گوسفند ...
و دلم ,
که همه در آرزوی شبانی ست ,
بی رائد ,
در قلق مانده است !
اکبر درویش . 10 تیر ماه سال 1368
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر