وقتی برای گفتن هزاران حرف داری , وقتی تنها با گفتن می توانی آرامش از دست رفته ات را به دست بیاوری تا بتوانی دوباره پنجه در پنجه ی این زندگی بیندازی , شعر بیانگر احساسات من در این گفتن است که من جز شعر گفتن نمی دانم ..که حتی وقتی سکوت می کنم با شعر سکوت می کنم و این سکوت من فریاد ناگفته های من است
اکنون شعرها و دیگر نوشته های من که اگر فریاد من بوده اند اما از سکوت من الهام گرفته اند با کسانی که نه تنها درد مشترک داریم بلکه باید راه مشترک داشته باشیم تا دست در دست هم به سوی جهان مهربانان برویم .
۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه
خدا چرا خدا شد !؟
اول :
پرسید _ راستی می دانی خدا چیست !؟ گفتم : _ نمی دانم اما شاید گوشی باشد به وسعت تمام دنیا !
دوم :
پرسید : _ راستی می دانی خدا , چرا خدا شد !؟ گفتم : _ نمی دانم اما شاید چون حرف نمی زند گوش می کند !!
از مجموعه ی بداهه های زمینی اکبر درویش . زمستان 1393
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر